السيد نعمة الله الجزائري (مترجم: عزيزى)

40

قصص الأنبياء (داستان پيامبران يا قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم) (فارسى)

و اما آيهء مربوط به پيامبر اكرم ( ص ) [ 1 ] يكى از همسران پيامبر « زينب بنت جحش » بود وى قبلًا در حبالهء « زيد بن حارثه » پسر خواندهء پيامبر بود و حضرت تا مدتها اسم او را با اينكه يكى از همسران ايشان بود بر زبان جارى نمىساخت چرا كه منافقين نسبت به ازدواج با همسر پسر خوانده تهمتهايى را در مورد ايشان روا مىساختند و حضرت از اشاعهء تفكرات جاهلى در بين امت خويش ترس داشت در حالى كه قرآن صريحا به حضرتش مىفرمايد : وَ اللَّهُ أَحَقُّ أَنْ تَخْشاهُ فِي نَفْسِكَ [ 2 ] و اين مسئله مسلم است كه خداوند تزويج سه نفر را خود بر عهده داشت : 1 - ازدواج آدم و حواء 2 - ازدواج زينب با رسول اللّه 3 - ازدواج فاطمه با على عليه السلام . در اين جا على بن جهم بشدت گريست و گفت : من به درگاه خداوند توبه مىكنم و ديگر پيرامون انبياء سخنى به گزاف نخواهم گفت [ 3 ] . در بيان معصيت آدم يا بهتر است بگوئيم خطاى او ممكن است اين گونه توجيه شود كه اولا اين خطا در بهشت صورت پذيرفته در حالى كه مسئلهء عصمت پيامبران در دنيا عينيت مىيابد يا اينكه اين خطا قبل از بعثت آدم صورت گرفته اما به هر حال هر دو مورد با اجماع علماى اماميه در تباين و تضاد است از اينرو « علامهء مجلسى » در « بحار » مىفرمايد : ممكن است خطاى آدم را حمل بر ارتكاب مكروه نمائيم چرا كه آنها بعد از بعثت از دست يازيدن به مكروهات نيز مبرا مىباشند . اما بيان جنت صرفا جنبه ارشادى دارد چرا كه بهشت دار تكليف نيست تا در آن نهى « تحريمى » شود بلكه اين نهى « تنزيهى » مىباشد شايد نيز خطاى آدم در بهشت را بتوان نوعى از تقيّه دانست نوعى از تقيّه مداراتى و طريقى براى محكوم كردن كسانى كه اصولًا گناه را از جانب پيامبران جايز مىانگارند . اما گمان داود ممكن است بدين صورت فرض شود كه وى خود را اعلم انسانها مىدانست و با اينكه در

--> [ 1 ] سورهء احزاب - آيهء 37 [ 2 ] آيات 4 تا 6 سورهء احزاب به مسئله پسرخواندگى زيد و آيات 39 تا 40 همين سوره به موضوع ازدواج زيد با زينب و نسخ قانون جاهليت در مورد ازدواج با همسر پسرخوانده اشاره مىنمايد بعضى مانند فخر رازى و آلوسى اين داستان را از اساس جعلى مىدانند . مفاتيح الغيب - ج 25 - ص 212 و روح المعانى - جزء 22 - ص 23 [ 3 ] عيون اخبار الرضا - ج 1 - ص 170 الى 173 و امالى صدوق - ص 82